مناجات از عطار نیشابوری
حمد بی حد ، مر خدای پاک را آن که ایمان داد مشت خاک را
آن که در آدم دمیــد او روح را داد از طوفان نجات ، او نوح را
آن که فرمـان داد قهرش، باد را تا ســــزائی کرد قــوم عاد را
آن که لطف خویش را اظهار کرد بر خلیلش، نار را گلزار کرد
آن خداوندی که هنــــگام سحر کرد قوم لـــوط را زیر و زبر
سوی او، خصمی که تیر انداخته پشه ای کارش کفایت ساخته
آن که اعدا را به دریا در کشید ناقه را از سنگ خارا بر کشید
چون عنایت قادر قیـــــوم کرد در کف داوود آهن مـوم کرد
با سلیمان داد ، ملک و سروری شد مطیع خاتمش ، دیو و پری
از تن صابر، به کرمان قوت داد هم ز یونس ، لقمه ای با حوت داد
آن یکی را اره بر سر می کشــد دیگری را تـــاج بر سر می نهــــد
اوست سلطان، هر چه خواهد،آن کند عالــمی را در دمی ویــــران کند
هست سلـــــطانی مسلم مر و را نیست کس را زهــــره ی چون و چرا
آن یکی را گنج و نعمت می دهد دیگری را رنج و زحمت می دهد
آن یکی را زر دو صد همیان دهد دیگری در حسرت نان، جان دهد
آن یکی بر تخت ، با صد عز و ناز دیگری کرده دهان از فاقه ، باز
آن یکی پوشیده سنجاب و سمور دیگری خفته برهنه در تنور
آن یکی بر بستر کمخواب و نخ دیگری بر خاک خواری بسته یخ
طرفه العینی جهان بر هم زند کس نمی یارد که آن جا دم زند
آن که با مرغ هوا ماهی دهد بندگان را دولت و شاهی دهد
بی پدر، فرزنـــد پیدا او کند طفل را در مهــــد گویا او کند
مرده ی صد ساله را حی می کند این به جز حق ، دیگری کی می کند
صانعی کز طین، سلاطین می کند نجم را رجــــم شیـــاطین می کند
از زمین خشک رویــــاند گیاه آسمــــان را بی ستون دارد نگاه
هیچ کس در ملک او انبــــاز نی قول او را لـــحن نی، آواز نــــی
اگر خستهای بمان